تبليغاتX
به نام عشق زیباترین دروغ دنیا...
زندگيم داره ته ميكشه... از دلم پياده شو اخرشه...!
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 11:48 PM توسط (سعید) |


شايد من بد كردم _شايدم تو ... مهم شايدها نيست مهم اينه كه تو ديگه نيستي
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 11:41 PM توسط (سعید) |


باور ندارم اه اي خدا اين زندگيرو باور ندارم كنج قفس اين بندگيرو ديگر ندارم طاقت عمري اسيري باور ندارم گر از غم عشقم بميري باور ندارم
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:3 AM توسط (سعید) |


شايد من باشم تو نباشي شايد تو باشي و من نباشم شايد جهاني باشد و من نباشم مهم نيست چه باشدو چه نباشد مهم اين است كه تو باشي
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 0:53 AM توسط (سعید) |


تو برو من ميمانم با پري به جا مانده از پرواز تو
+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:23 AM توسط (سعید) |


اگر در رستاخیز دنیا قیامتی نبود

انگاه چشمان تو تنها قیامت دنیا بود

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 7:29 PM توسط (سعید) |


چقدر جالب

با زنهای زیادی میشه خوابیبد

ولی با تعداد کمی میشه بیدار موند

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 7:28 PM توسط (سعید) |


گاه سربازی شجاعی

گاه شاهی نا امید

روز و شب

چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 11:38 AM توسط (سعید) |


تورا به من سپرده اند

مبادا پا به فرار بگذاری

و من را شرمنده رویشان گردانی

مبادا مرا رها کنی که تا چشمانم باز است

درد بر جانم تواناست

مبادا در را به روی

کسی باز کنی که

روبه روی من در سر یک سفره

بنشیند

...مبادا مرا رها کنی...مبادا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 1:46 PM توسط (سعید) |


کوچکم نمی کنی

اگر مرا به نام کوچکم صدا کنی بانو

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 1:42 PM توسط (سعید) |


یادم باشد کاری نکنم

که به ضرر کسی باشد

یادم باشد دستی بالا ندارن

تا اشکی کسی در نیاید

یادم باشد حرفی نزنم که به کس بر بخورد...

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 1:41 PM توسط (سعید) |


شبی با خیال تو اسوده شد دل

نبودی ندیدی چه ویرانه شد دل

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:18 PM توسط (سعید) |


رفتی....

اری برو

چو رفتی آمدنت باز نیست...

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:17 PM توسط (سعید) |


آه شبی بس غریبم

آه غمی بس حیرانم

نمی دانم ببارم یا ....

آه شبی بس بارانیم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:14 PM توسط (سعید) |


چرا آدما نمی دونن ...

چرا همیشه واسه خودشون وقت ندارن

چرا من نباید بودن را حس کنم

چرا تو نباید باشی

چرا بیشتر نداشتمت

چرا باهات نبودم

نمی دونم

نمی دونم که چرا واقعآ چرا

اینقدر دلتنگتم ...

چرا این همه دوست دارم...  

خودتم نفهمیدی...

سعید

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 11:39 PM توسط (سعید) |


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نایومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 11:36 PM توسط (سعید) |


خیابان خیس بود

خیابان شلوغ بود

من از زیر عینک طبی هم تار میدیدم...

بچه ای کتابهایش خیس بود

بچه ای چترش خیس بود

ودیگری هم سقف ماشین مادرش

خیس بود

من با تو دست در دست هم بودیم

انها نگاه میکردند

ولی ما دل بی ریایمان خیس خیس بود

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 11:22 PM توسط (سعید) |


ما ز یاران چشم یلری داشتیم

خودت غلط بود انچه میپنداشتیم

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 11:18 PM توسط (سعید) |


 

التماست نمی کنم!

تنها می نویسم:بیا

بیا و امشب را

بی گریه کنارم باش

مگر چه می شود...هان!

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:2 PM توسط (سعید) |


زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:0 PM توسط (سعید) |


سلام...

شرمنده اگه مطالب تکراری زیاد میزارم

ولی شما به یه بهونه ی تازه به من

سر بزنین...به من که نه به...


به شانه ام زدی که تنهایی را تکانده باشی

....

به چه دل خوش کرده ای...!؟

تکاندن برف از شانه ی ادم برفی

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:59 PM توسط (سعید) |


دیگر همه میدانند

همه میدانند که تنهاییت را با ستاره قسمت کردی

مگر دیوانه ها بی خبر باشند...

که انها هم سر در گریبانن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 3:28 PM توسط (سعید) |


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:57 PM توسط (سعید) |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:55 PM توسط (سعید) |


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:55 PM توسط (سعید) |


این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:54 PM توسط (سعید) |


در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:53 PM توسط (سعید) |


به شونه هام تکیه نکن من از تو افتاده ترم

ما که بهم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم

قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:28 PM توسط (سعید) |


امشب جوانی میکنم...
امشب عاشق میشوم و به جرم عاشقی اعدامم میکنند.

اعدام نه...خودم میمیرم...شما دست نگه دارید

خداحافظ شاخه تکیده...خداحافظ بلاگفا

خداحافظ سرزمین...روزهای روشن خداحافظ )

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 1:59 PM توسط (سعید) |


لبانت را در دفتر خاطراتم ثبت میکنم

شاید فردا کسی خواندو

به سراغت امد

تو تنها نخواهی ماند...

همین برایم بس است...

خدا حافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 1:11 PM توسط (سعید) |