تبليغاتX
به نام عشق زیباترین دروغ دنیا...
گاه بی گاه چترم را باز میکنم

اما دیگر چندسالیست باران

نمی بارد

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 11:57 PM توسط سعید |


زندگیم را با رنگ سرخ نوشتم

آغاز

تنهاییم را  کمی تیره تر نوشتم

آغاز

و اکنون بر دفتری تیره با جلدی سرخ

می نویسیم

ماندم تنها در زندگی

 

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 1:38 AM توسط سعید |


فقط بر روی شیشه بخار گرفته نوشتم منم مانند
شیشه احساس دارم
که در نبودت اینگونه میشکنم
خواه باور کن خواه نکن
به هر حال من تعبیر شده ام بانو
تعبیر خواب دیشبت...
+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 1:34 AM توسط سعید |


خسته ام, از اين همه راه و بي راه,

از اين همه بي‌پاياني, بي‌باراني

و همه مي‌خندند.

 

خسته‌ام, حتي از آغاز‌, از پايان.

مي‌خواهم برويم,

گلدان نمي‌يابم.

بي‌كرانم خالي است جز حفره‌اي

آكنده از پائيز تنهايي.

 

خسته‌ام از سنگ قانون

و رقص پائيزيش بر تنهايي پنجره.

خسته‌ام از خستگي‌ات

كه اين رنگ ماست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 11:38 PM توسط سعید |


پنجره ی کلاس اول

رو به همه ی حیاط باز می شد

کم کم پنجره ی کلاسها رو به کمی از

حیاط باز میشد

الان پنجره ی اتاقم رو به ....

تو باز شد

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 6:23 PM توسط سعید |


گویی آرایش می کنم که این مردمان
اینگونه نگاه میکنم
چه فرقی کردم
جز اینکه خراب شدم
خراب تو بانو...
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 11:57 PM توسط سعید |


به کدام گل بگویم

که اندازه ی چیدنش نیستم

ای گل ماندگارم میشوی

اگر بچینمت

صدایت میزنم آنگاه که از نامهربانی ها

به تنگ آید دلم مادر

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:22 PM توسط سعید |


 

 تاس انداختم

عشق اومد باختم

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:53 PM توسط سعید |


هنوز محو آن دختری هستم

که سلامش قدر هزاران

خداحافظی تلخ بود

هنوز محو ان روزی هستم

که صندلی های پارک همه خالی بود

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:51 PM توسط سعید |


شمع میسوزدو

پروانه به دورش ما که میسوزیم و

پروانه نداریم چه کنیم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:49 PM توسط سعید |


برای اولین بار که دنیا را دیدم

فقط دو زن بود و یک مرد و

پدر و مادری که ....

کاش همه ی دنیا همینها بود...

یک دنیا بود و یک مرد و دو زن

ولی چه سود که

که حال یک زن است و

یک مردو یک دنیا

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:40 PM توسط سعید |


مهم نیست از زیر

پل میگزری یا از روی پل

مهم این است

که مرا نمیبینی

که از میله های پل به دار آویخته شدم

کاش پل خراب شود

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:37 PM توسط سعید |


دریا و چشم های تو از یک قبیله اند

تا غرقعاشقی شوم اینها وسیله اند

لبخند میزنی و جنون رقص میکند

دیوانه های شهر برایت جمیله اند

این گیسوان توست که دام بلای ماست

این چشمهای توست که سرشار حیله اند

تن پوش راه راه شما راه میزند

با آن دو راه زن که در آن رمیده اند

با بالهای کوچک داغدارشان

پروانه ها هنوز به شمع تو پیله اند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3:35 PM توسط سعید |


در نگاه پیرمرد اسیابان ..

خواندم که چه خاطره ی تلخی میتواند داشته باشد از این گندم ها...

حتی این گندمها با این رنگ زردشان میتوانند دابستگی داشته باشند ...
پس تو چه میگویی...

من مسافرم و تو بیراهه میروی

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 1:8 AM توسط سعید |


تقصیر درختان نیست

 اگر من مینالم

 تقصیر هیچکس نیست
من با خودم درگیرم

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 1:7 AM توسط سعید |


به جای کرم نشستم
و طعمه قلاب ماهیگیر شدم
ولی ان ماهی حتی ماهی هم لب به لب من نداد
و ماهیگیر نا امیدتر از همیشه بازگشت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 1:7 AM توسط سعید |


دیوانه ام کردی از بس گفتی
دوستت دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:57 PM توسط سعید |


کوچکم نمی کنی

اگر مرا به نام

کوچکم صدا کنی...بانو

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 0:39 AM توسط سعید |


آنقدر فقیرم

که حوصله هم ندارم

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 0:9 AM توسط سعید |


خدایا کوه ها چون از سنگند تنهاماندند

یا چون تنها ماندند کوهند

خدایا من نه سنگ نه کوه

 پس من چرا تنها ماندم

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 0:8 AM توسط سعید |


دل و دین و عقل هوش را همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم ور آمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی اما
به من غریب مسکین غم بی حساب دادی
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 1:45 PM توسط سعید |


درختان این جنگل

دیگر همسایه نمی خواهند

هزار ساله شدند از بس

به پای من گریستند

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:55 AM توسط سعید |


بیست ساله شده ام

بیست ساله ی تو

اگر صدو بیست ساله ام بشوم

صدو بیست ساله ی توام

یعنی عاشقت میمانم بانو...

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:53 AM توسط سعید |


هیچ پرسیدی که بگویم

هیچ دانستی که میدانم

هیچ رفتی که بیایم

هیچ ماندی که بمیرم....

مردی و ماندم......

بپرس تا بگویم...دارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:52 AM توسط سعید |


آری میتوانستم ولی افسوس

حال دیگر صداهای عجیب نمی اید

و من خوفی از قدمهایت ندارم

کاش میشد کفشهایت را نرم وآهسته بیایی...کاش

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:47 AM توسط سعید |


درختان را بغل میکنم

از ....

فکر نکن از روی حوس است

تنها علتش را میدانی

وقتی درخت را بغل میکنی

با تمام وجود می ایستد

ولی تو ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:10 AM توسط سعید |


دیروز آمده بودم

خسته...تنها...مبتلا......نابود

گفتند رفتی...

پرسیدم کجا

گفتند گفتی مرا چه سود

پرسیدم چرا

گفتند گفتی مرا همان به که نباشم

حال خودت بگو...

کجا؟چرا؟

چرابانو؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:8 AM توسط سعید |


کلاغان قیل وقال پرست نمی دانند چه بر سرشان آمده....
از روی مترسکها پرواز کرده اند و بر بام خانه ی من نشسته اند..

گویی منم مترسک شده ام
تمام شده ام بانو...قدری بپذیرم

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 2:12 PM توسط سعید |


امشب خیلی دلم واست تنگ شده

خیلی....

هنوز باور رفتنت واسم سخته

میترسم

عاقبت به کوه بزنم

ولی به خدا ...فقط واسه سه نفر موندم

فقط سه نفر

هروقت اونا اجازه بدن میام

میام دوباره بریم .....

دلم  خیلی تنگته عزیزم...

یه بار دیگه بخند....

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 0:54 AM توسط سعید |


آن شب را به خاطر داری

زیر باران

زیر یه کاپش

آخه چتر نداشتیم اونشب

ولی به جای چتر یه دنیا خاطره داشتیم

ولی بارون اونشب همه ی خاطره ها رو برد

نه ...فقط یه چیز و نبرده

همون کاپشن ....

آره همون کاپشن یادته کرم بود

هنوزم اونو میپوشم

ولی با اون زیر بارون نمیرم

اخه میترسم خاطرمون خیس بشه

........خیسه خیسه خیس.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 0:52 AM توسط سعید |