اما دیگر چندسالیست باران
نمی بارد
آغاز
تنهاییم را کمی تیره تر نوشتم
آغاز
و اکنون بر دفتری تیره با جلدی سرخ
می نویسیم
ماندم تنها در زندگی
شیشه احساس دارم
که در نبودت اینگونه میشکنم
خواه باور کن خواه نکن
به هر حال من تعبیر شده ام بانو
تعبیر خواب دیشبت...
خسته ام, از اين همه راه و بي راه,
از اين همه بيپاياني, بيباراني
و همه ميخندند.
خستهام, حتي از آغاز, از پايان.
ميخواهم برويم,
گلدان نمييابم.
بيكرانم خالي است جز حفرهاي
آكنده از پائيز تنهايي.
خستهام از سنگ قانون
و رقص پائيزيش بر تنهايي پنجره.
خستهام از خستگيات
كه اين رنگ ماست.
رو به همه ی حیاط باز می شد
کم کم پنجره ی کلاسها رو به کمی از
حیاط باز میشد
الان پنجره ی اتاقم رو به ....
تو باز شد
اینگونه نگاه میکنم
چه فرقی کردم
جز اینکه خراب شدم
خراب تو بانو...
که اندازه ی چیدنش نیستم
ای گل ماندگارم میشوی
اگر بچینمت
صدایت میزنم آنگاه که از نامهربانی ها
به تنگ آید دلم مادر
تاس انداختم
عشق اومد باختم
که سلامش قدر هزاران
خداحافظی تلخ بود
هنوز محو ان روزی هستم
که صندلی های پارک همه خالی بود
پروانه به دورش ما که میسوزیم و
پروانه نداریم چه کنیم
فقط دو زن بود و یک مرد و
پدر و مادری که ....
کاش همه ی دنیا همینها بود...
یک دنیا بود و یک مرد و دو زن
ولی چه سود که
که حال یک زن است و
یک مردو یک دنیا
پل میگزری یا از روی پل
مهم این است
که مرا نمیبینی
که از میله های پل به دار آویخته شدم
کاش پل خراب شود
تا غرقعاشقی شوم اینها وسیله اند
لبخند میزنی و جنون رقص میکند
دیوانه های شهر برایت جمیله اند
این گیسوان توست که دام بلای ماست
این چشمهای توست که سرشار حیله اند
تن پوش راه راه شما راه میزند
با آن دو راه زن که در آن رمیده اند
با بالهای کوچک داغدارشان
پروانه ها هنوز به شمع تو پیله اند
خواندم که چه خاطره ی تلخی میتواند داشته باشد از این گندم ها...
حتی این گندمها با این رنگ زردشان میتوانند دابستگی داشته باشند ...
پس تو چه میگویی...
من مسافرم و تو بیراهه میروی
اگر من مینالم
تقصیر هیچکس نیست
من با خودم درگیرم
و طعمه قلاب ماهیگیر شدم
ولی ان ماهی حتی ماهی هم لب به لب من نداد
و ماهیگیر نا امیدتر از همیشه بازگشت ...
دوستت دارم...
اگر مرا به نام
کوچکم صدا کنی...بانو
که حوصله هم ندارم
یا چون تنها ماندند کوهند
خدایا من نه سنگ نه کوه
پس من چرا تنها ماندم
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم ور آمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی اما
به من غریب مسکین غم بی حساب دادی
دیگر همسایه نمی خواهند
هزار ساله شدند از بس
به پای من گریستند
بیست ساله ی تو
اگر صدو بیست ساله ام بشوم
صدو بیست ساله ی توام
یعنی عاشقت میمانم بانو...
هیچ دانستی که میدانم
هیچ رفتی که بیایم
هیچ ماندی که بمیرم....
مردی و ماندم......
بپرس تا بگویم...دارم ...
حال دیگر صداهای عجیب نمی اید
و من خوفی از قدمهایت ندارم
کاش میشد کفشهایت را نرم وآهسته بیایی...کاش
از ....
فکر نکن از روی حوس است
تنها علتش را میدانی
وقتی درخت را بغل میکنی
با تمام وجود می ایستد
ولی تو ...
خسته...تنها...مبتلا......نابود
گفتند رفتی...
پرسیدم کجا
گفتند گفتی مرا چه سود
پرسیدم چرا
گفتند گفتی مرا همان به که نباشم
حال خودت بگو...
کجا؟چرا؟
چرابانو؟
از روی مترسکها پرواز کرده اند و بر بام خانه ی من نشسته اند..
گویی منم مترسک شده ام
تمام شده ام بانو...قدری بپذیرم
خیلی....
هنوز باور رفتنت واسم سخته
میترسم
عاقبت به کوه بزنم
ولی به خدا ...فقط واسه سه نفر موندم
فقط سه نفر
هروقت اونا اجازه بدن میام
میام دوباره بریم .....
دلم خیلی تنگته عزیزم...
یه بار دیگه بخند....
زیر باران
زیر یه کاپش
آخه چتر نداشتیم اونشب
ولی به جای چتر یه دنیا خاطره داشتیم
ولی بارون اونشب همه ی خاطره ها رو برد
نه ...فقط یه چیز و نبرده
همون کاپشن ....
آره همون کاپشن یادته کرم بود
هنوزم اونو میپوشم
ولی با اون زیر بارون نمیرم
اخه میترسم خاطرمون خیس بشه
........خیسه خیسه خیس.....

